على اكبر دهخدا

1463

امثال و حكم ( فارسى )

نظير : مثل ريم آهن . مثل خانهء زنبور . مثل غربال‌بندها . شوخ‌ديده . بىحيا . بدزبان . دهان دريده . مثل غريب‌ها . دور از جمع با گردنى كج نشسته . مثل غلغلهء روم . مردمى بسيار و با همهمهء كثير . مثل غليواج . نه ماده نه نر ، گاهى ماده گاهى نر . مثال : ز ضعف پيرى گشته است چون گليم كهن * بحبس رويم و بوده چو ديبهء ششتر ز بىحميتى ايدوست چون غليواجم * نه ماده خود را دانم كنون همى و نه نر . مسعود سعد . نظير : مثل خرگوش . مثل زغن . مثل غنچه . دهانى كوچك . مثل غول . بلند و فربه . مثل غول بيابانى . بسيار بلندقد . مثل غول بىشاخ و دم . با جثهء بس بزرگ و عقل و ادبى كم . نظير : گاو بىشاخ و دم . مثل فاحشه‌ها . هر جائى . مثل فاخته . بىوفا . و يا وفادار . فاخته مهرى نبايد در تو دل بستن كه تو * هر زمان جفت دگر خواهى و يار ديگرى . لامعى . چون فاخته با طوق تو خو كردستم . از مقامات حميدى . چو قمرى طوق بر گردن نشان بندگى دارم . مثل فانوس تا شدن . در اثر ضربت و زخمى درشت درهم نشستن . مثل فراش هر سينى . كه در مطالبت تشديد كند و هيچ عذر نپذيرد . هر سين يكى از قراء همدان است . مثل فرزين . كجرو . روسياه . مثال : همه خونخوار و آزور چو مگس * همچو فرزين بكژ روى و فرس . سنائى . جز بعمرى در ره ما راست نتوان رفت از آنك * همچو فرزين كجروى در راه نافرزانه‌اى . سنائى . اختر دشمنان ايشان را * شده رفتار كژتر از فرزين . ابو الفرج رونى . چو فرزين همه رخ بكژ تاختن * نهادند از بهر كژ باختن . مرحوم اديب . همچو فرزين كجرو است و رخ سيه بر نطع شاه * آنكه تلقين مىكند شطرنج مر ليلاج را . مولوى . مست را بين زان شراب پرشگفت * همچو فرزين مست و كژ رفتن گرفت . مولوى . ايدوست اگر نصيحتم مىشنوى * مگر اى براستى كه محروم شوى همچون فرزين كجرو در صدر نشين * در گوشه بمانى ار چو رخ راست روى . جمال عبد الرزاق .